رسپینا
Live one day at time We cannot change the past Karen berry نمی توانیم گذشته را تغییر دهیم فردا که نیستی فردا که نیستی فکرش را بکن فرناز دادپی قلبم اقیانوسی است از خوشبختی ... امواج بیکرانش لبریزند از عشق و دوستی تو ...
تمام روزها وشبهایم را در نگاه مهربان تو جستجو می کردم ... هزاران شکر که چشمان زیبایت ، این گنجینه های مهر و محبت ، اکنون روشنی بخش دل تارم شده اند ... خوب می دانم تا آخر عمر نیز ذره ای از تلالوءشان کاسته نخواهد شد ... ای امید لحظه هایم ... گر چه دوری از من ... اگر چه دستان پر مهرت نوازشگر لحظه هایم نیستند ... اما یادت همیشه در خاطرم جاودانه است ... آری پر شکوه ترین ترانه است ... عشق همچنان زیبا می ماند ... و عشق ما زیباتر از همیشه ، لطیف و رویایی خواهد بود ... ای همراه با بالهای روحت با نفس های گرمت راه زندگی را پیدا کن مهربانی و محبت را جستجو کن پلی از امید و صفا بساز و بگذر از این همه درد و اندوه ... چشمانت را بگشا توشه ات را بردار وبنویس عشق را در بیکرانه آسمان و خط بزن جدایی و فراق را ... عشق جاده ای بس دراز وطولانی ست بیا همدل و همراه باشیم بیا من و تو ، ما باشیم اولین نگاه ... طعم اولین ترنم صدا پای یک درخت پیر زیر آسمانی از ستاره ها بر کویر تشنه چشمهای من عاشقانه ، بی بهانه می نشست ... با تو با زبان بی زبانی ام حرفها گفته ام شعرها سروده ام رازها خوانده ام از نگاه مهربان تو ... من هنوز هم تشنه ام تشنه محبت نگاه تو ... ای همه بهار من بهشت من ، نیاز من قلب بی قرار و داغدیده مرا عشق تو قرار می دهد عشق توست که جان خسته مرا بال می دهد ، خیال می دهد ... همه هستی ام را ... هرآنچه که دارم را ... می خواهم خاک قدمت کنم ... ای مهربان ترینم ... ای ستاره پرفروغ شبهایم ... سیلاب اشکم را ببین ... ببین که چگونه در فراق و دوری ات این دستان ملتمسم و این دل بی قرارم در آسمان آرزوها بال و پر می زند ... اینها را می بینی و این هجران را می خواهی !!! باورم نمی شود ... هرگز ای نهایت زیبایی ... بدان که عشق ، مهربانی و صفا را با تو معنا کردم ... جز نام عاشقانه تو هیچ اسمی بر لبانم نیست که تو همیشه بهترین بوده ای و بهترین نیز خواهی بود ... شبانه های من بدون تو چونان یلداهای سرد وبی روح اند ... آری بی تو زمستانم ، سرد وبی احساس ... ای آرزویم ... بیا که غبار انتظار دیرگاهی ست بر وجودم نشسته است ... وقتی تو هستی ... زندگی در من جاری ست وقتی تو در کنارم هستی ... دنیای پر از تشویشم ، آرام می گیرد . زمان بی صداتر از همیشه می گذرد . وقتی تو را دارم ... همه خوبی های عالم با من همراه می شوند ... اما حیف که این همیشگی نیست ... تو می روی و رفتنت ترس را در وجودم می گستراند ... باز در تنهایی خود غرق می شوم و دنیا را تیره و تار می بینم ... لحظه های بی تو بودن ، لحظه های از تو دور بودن ... اوقات پر از تشویش و نگرانی اند ... می دانم که تو خواهی آمد و زخمهای تنهایی ام را مرحم خواهی شد ... در ترنم مهربان نگاهت جان از دست رفته را باز خواهم یافت ... عطر نفس های تو را می خواهم و محبت بی دریغ دستانت را ... آری به این امید زنده ام و نفس می کشم ... می مانم تا وقت صحبت نور و وقت مهربانی ... هيچكس جز تو نخواهد آمد هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد شعله روشن اين خانه تو بايد باشي هيچكس چون تو نخواهد تابيد چشمه جاري اين دشت تو بايد باشي هيچكس چون تو نخواهد جوشيد سرو آزاده اين باغ تو بايد باشي هيچكس چون تو نخواهد روييد باز كن پنجره ، صبح آمده است در اين خانه رخوت بگشاي باز هم منتظري؟ هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد و نمي گويد برخيز كه صبح است، بهار آمده است خانه خلوتتر از آن است كه ميپنداري سايه سنگينتر از آن است كه ميپنداري داغ، غمگينتر از آن است كه ميپنداري باغ، غمگينتر از آن است كه ميپنداري ريشهها ميگويند ما تواناتر از آنيم كه ميپنداري هيچكس جز تو نخواهد آمد هيچ بذري بي تو روي اين خاك نخواهد پاشيد خرمني كوت نخواهد گرديد هر كجا چرخي بيچرخش تو بيتواناييِ انديشه و عزم تو نخواهد چرخيد اسب انديشه خود را زين كن تكسوار سحر جاده تو بايد باشي و خدا ميداند كه خدا ميخواهد تو «خودآ»يي باشي بر پهنه خاك نازنين داس بيدسته ما سالها خوشه نارسته بذري را بر ميچيند كه به دست پدران ما بر خاك نريخت كودكان فردا خرمن كشته امروز تو را ميجويند خواب و خاموشي امروز تو را در حضور تاريخ، در نگاه فردا هيچكس بر تو نخواهد بخشيد باز هم منتظري؟ هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد و نميگويد برخيز كه صبح است، بهار آمده است تو بهاري آري خويش را باور كن روزها در انتظارش بودیم ... رویشی دوباره و تولدی باشکوه ... چه زیباست آفریدن بهار در دلهایمان ... آغاز نمودن روزی نو که در آن یکی بودن را تجربه کنیم و گلهای رنگارنگ عشق را به میهمانی خاک فرا خوانیم ...
بیا لحظه ها را تماشا کنیم بوي باران بوي سبزه بوي خاك باز کن پنجره ها را که نسیم همه چلچله ها برگشتند باز کن پنجره ها را ای دوست حالیا معجزه باران را باور کن خاک جان یافته است جمله ای کوتاه جمله ای ساده ولی بس زیبا جمله ای از سرلطف جمله ای که همیشه به دلم بوده به شوق بارها گفته ام و با دگر نیز به تو نه به یکبار و دوبار که همیشه تا پایان به تو خواهم گفت دوستت دارم ... دوستت دارم خدای من ... می خواهم مرا از ظلمت و تاریکی به نور و روشنایی رهنمون کنی ... مرا ، این خسته از پای فتاده را به خود مگذار ... این زورق در هم شکسته را به ساحل وصال نزدیک کن ... پروردگارا ... من تو را از یاد نبرده ام ... آرامشم را از تو می خواهم ... و تو را سپاس می گویم ... جز این چه از من بر می آیید در برابر تمامی موهبت هایی که ارزانی ام کرده ای ... نشانه هایت در همه جا پیدایند و هویدا ... وعده های تو حتمی است ... ببخش و قلم عفو را بر گناهانم بکش ... در سفریم من ... تو ... همه نمی مانیم در این راهی که هستیم رسیدن به مقصد سفر حتمی ست ... گام بر می داریم گاهی آهسته و نرم آیا پیام او را در این سفر به فلبمان داده ایم او که ما را به سوی خویش می خواند راستی به چه امیدی قدم بر می داریم ؟ آرامشم را از تو می خواهم تو که ندایت شفابخش است تو که نور می بخشی بر این قلب تاریک و سردم ... آرامشی بزرگ می خواهم جز این ! خواستار هیچ چیز دیگری نیستم واین را خود بهتر می دانی بتاب بر من که بی تو خاموشم ... بی روح و یخ زده بتاب که اگر گرمای تو نباشد همه چیز و همه جا نیز بدینگونه خواهند بود وای اگر تو نخواهی مرا چه کنم کجا روم و با که سخن گویم ... نامت برایم عشق است چه زیباست و دلنشین از عشق نمی گریزم شبانه های من تو راه ده دل مرا به نگاه تو عزیز سلام به همه دوستان عزیز و گرامی ، از این همه لطف و محبت تک تک شما عزیزان ممنون و قدردانم ... راستش به دلیل شروع امتحانات تا آخر این ماه شاید فرصت اینکه مطلب جدیدی تو وب بذارم و به وبهای زیبای شما سر بزنم نباشه ... از همه شما بخاطر نظرات ارزشمندتان سپاسگزارم .
مسیح شعر غمناکم تو هستی بیا بال پرستو را ببوسیم دلا بــــا عشق پیوندت مبارک
در پناه الطاف خداوندی شاد ، سربلند و کامیاب باشید ... در موجی از عشق روزی خواهی آمد به لطافت شبنم ، به ظرافت باران گرمای آفتاب بر تن تو لرزش نسیم پگاه در صدایت و تو چون گلی صحرایی خواهی بود با بازوان ظریف و پراحساس ... چهره تو در گذار و گذر حالت ها چون آسمان بهاری درآمد و شد ابر و آفتاب اما شاید نیایی ای دختر رویاها و ما بگذریم آنگونه که دنیا امید وخاطره را از نگاهی به نگاه دیگر می سپارد
we just need to keep
the good memories
and acquire wisdom
from the mistakes we've made
we cannot predict the future
we just need to hope and pray
for the best and what is will be
we can live a day at a time
enjoying the present
and always seeking to become
a more loving and better person
تنها باید خاطرات شیرین را به یاد سپرد
و لغزش های گذشته را توشه راه سازیم
نمی توانیم آینده را پیش بینی کنیم
تنها باید امیدوارباشیم و خواهان بهترین و هر آنچه نیکوست
و باور کنیم که چنین خواهد شد
می توان هر روز را زندگی کرد
دم را غنیمت شمریم
و هماره در جستجو تا بهتر و نیکوتر باشیم
کلاغ های خانه خاموشند
آسمان روی بام کمی کم است
و ستاره هاش کمی تاریک
وتصویرهای پشت شیشه هاش مکدر و مبهم
گوش تا گوش اتاق ، بی سایه
بند به بند حیاط ، بی همسایه
بال به بال کلاغ ، بی پرواز
فردا که نیستی
پناه پنجره باد است ...
ضربان و تپشهای قلبم از دوردست تو را می خوانند ... تو را می خواهند ... و برای تو می مانند ... آری فقط و تنها برای تو
ای همسفر
قلمت را بردار


با توست که طراوت بهاران را لمس می کنم ... رویایی ترین لحظه هایم را با یاد تو آذین می بندم و می خواهم کام عطشناک زندگی ام را با زلال مهر تو سیراب کنم ...


م . کاشانی
و من آرام و آهسته
چون جویباری رها
به دریای مملو از عشق سرازیرم ...
از رایحه دل انگیزش
از ترنم نگاهش
شمیم دلنواز زندگی بر من جاری است ...
می خواهم قبل از آنکه از این جهان رخت بربندم
گل های سرخ زندگی را
با دستان پر از مهرش نوازش کنم و ببویم ...
آری ! خوب می دانم که بدون او
هرگز بر این سکوت و تنهایی
چیرگی نخواهم یافت


این روزها هرکسی می خواهد لبخندی را نثار نسیم دلنواز دیدگان دیگری کند و باد هم غریو شادی را با هیاهوی پرحجم ابرها از دیاری به دیار دیگر می رساند ... اکنون وقت پالایش است و زدودن زنگار کهنه اندوه از چهره آیینه دل ... بخشیدن شادی است به دلهای همدیگر ...
حال که پس از آن شبهای بلند وسوزناک زمستانی به روزهای پر از امید و سرسبزی رسیده ایم چه خوب است در این طلوع زندگانی بیرق دوستی و دوست داشتن را بر بلندترین قله دلهایمان بار دیگر به بلندا بیافکنیم و به سروهای خمیده سربزنیم و چکاوکان پرشکسته را دریابیم .
آری ، بهار فصل دیگراندیشیدن است و تحولی در دلها ...
سفر در دل روشنی ها کنیم
بیا تا که در کوچه روشنی
بگردیم و ایینه را پیدا کنیم
بیا تا که با چشم سبز بهار
نگاهی به اندام گلها کنیم
بیا عقده های دل غنچه را
به روی بساط چمن واکنیم
بیا تا که با لهجه تشنگی
زباران ، طراوت تمنا کنیم
دل آسمان زخمی ظلمت است
بیا تا آسمان را مداوا کنیم
مراد من و تو مگر صبح نیست
بیا تا که از شب تبرا کنیم
بیا پشت پرچین ، پر از دیدنی ست
نگاهی به آن سوی دنیا کنیم
بیا لحظه هامان پر از دیدنی ست
بیا لحظه ها را تماشا کنیم
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
وطراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
و سخاوت را درچشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن


گاهی هم با شتاب

کلامت نیز عشق
نام من نیز عشق است
واین حقیقتی است ماندنی
همراهی عشق با عشق
چه بسیارند این دو بی نهایت با هم ...
و نخواهم ترسید
اشتباه بزرگ واندوه باری ست که امروز
از حقیقتی که به تابناکی خورشید است
دور شوم ...
به نور دیدگان تو
پر از ستاره می شود
دل تکیده از غمم
به یاد تو
پر ازطراوت ترانه می شود ...
پناه ده دل مرا
شکسته بال خسته را
به لطف خود
به آن حریم امن پر زمهر خود
مران ز خود شکسته را
که آخرین پناه من تویی
فقط تویی ... فقط تویی ...
و به چشمان پر از مهر تو یار
من غمدیده از این چرخ و دیار
سخت محتاجم ...
من به آن دست نوازشگر تو
من به آن وسعت سبز دل رویایی تو
دم به دم ، لحظه به لحظه همه عمر
تا به ابد محتاجم ...
تو هوایم هستی
نفسم در شب بی هم نفسی ها شده ای
یاد تو ، آن رخ چون مهتابت
قلب تاریک مرا ساخته کاشانه خود
خوش به حال قلبم ... خوش به حال قلبم ...
قرار قلب صـــد چاکم تو هستی
اگـــــــــر روزی بمیــــرم آری آری
گلی که روید از خاکم تو هستی
بلور اشک آهو را ببوسیم
بیا عاشقتر از لبهای دریا
پرند پیکر قو را ببوسیم
بـــــه روی لاله لبخندت مبارک
قسم خوردی که تاخون ره بپویی
شکوه ســـــرخ ســــــــوگندت مبارک

کارل سندبرگ
| Design By : Night Skin |



